گناهي كه اندوهگينت سازد نزد خدا بهتر از كار نيكي است كه به خودپسندي گرفتارت سازد
ساحل و صدف
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي¬افتد در آب مياندازد. - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي¬خواهد بدانم چه مي¬کني؟ - اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي¬کند؟ مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد."
نوشته شده توسط
محمود توکلی
در تاريخ
1388/11/12
ساعت 2:53:22
چوپان دروغگوی رویلا گیگدویی
چند روز قبل تلويزيون ملي فيلمي با عنوان چوپان دروغگو پخش کرد که به نظرم با توجه به روايت متفاوتي که داشت و سادگي ساختار و بازي خيلي خوب بازيگران غير حرفه اي آن و معصوميتي که در تمام فيلم جريان داشت برايم بسيار جالب بود اين بهانه اي بود که در اينترنت بدنبال روايتهاي جديد چوپان دروغگو بگردم و این نمونه که مربوط به اهالی "رویلا گیگدو" بود را پیدا کردم:
يکي بود يکي نبود چوپاني بود که در نزديکي ده، گوسفندان را به چرا مي برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان، هر روز که گرسنه ميشد، گوسفندي را مي کشت، کباب مي کرد و خود و بستگانش با آن سير مي شدند. سپس فرياد ميزد: گرگ، گرگ، آي مردم! گرگ ... مردم ده سرآسيمه مي رسيدند و مي ديدند که مانند هميشه، کمي دير شده و گرگ گوسفندي را خورده است. مردم ده تصميم گرفتند پولهاي خود را روي هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشي ترين و خونخوارترينها. چوپان به آنها اطمينان داد که با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه، گوسفندي خورده نخواهد شد! هنوز چند روزي نگذشته بود که دوباره، صداي فرياد چوپان به گوش رسيد. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و ديدند گوسفندي خورده شده است. يکي از مردم، به بقيه گفت: ببينيد! ببينيد! هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هايي از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقي است. بقيه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فرياد برآوردند: دزد، دزد، دزد را بگيريد... ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغيير کرد. چهره اي خشن به خود گرفت. چوب چوپاني را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهي ميکردند برخي مردم زخمي شدند. برخي ديگر گريختند: از آن شب، پدرها و مادرها براي بچه ها، در داستانهاي خود شرح ميدادند که: عزيزان دورغگويي هميشه هم بي نتيجه نيست. دروغگوها ميتوانند از راستگويان هم سبقت بگيرند. خصوصاً وقتي پيشاپيش، چوب، گوسفندها و سگهاي نگهبانتان را به آنها سپرده باشيد...
نوشته شده توسط
محمد استرابي
در تاريخ
1388/11/11
ساعت 3:03:10
استعفا
بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم. می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم! می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم. می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم. می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند. می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم. می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ....... می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به .......... این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما. من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم نوشته : سانتیا سالگا
نوشته شده توسط
محمود توکلی
در تاريخ
1388/11/07
ساعت 10:49:50
ملا نصرالدین و سکه طلا
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميكرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست ميانداختند. دو سكه به او نشان ميدادند كه يكي طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آوردهام.
چقدر این حکایت برایم آشناست فکر میکنم با تمام پوست و گوشتم احساسش می کنم
نوشته شده توسط
محمد استرابي
در تاريخ
1388/11/06
ساعت 5:08:02
دهقان فداکار رویلا گیگدویی
Beep…….Beep…………Beep…………Beep………. تنها صدایی که با مویه های آرام مادر "ریزیلیانو" در اتاق مراقبتهای ویژه بیمارستان پایتخت "رویلا گیگدو" همراه شده بود همین صدای مانیتور ECG آن اتاق بود. مادر ریزیلیانو می گفت مگر پسر من چکار کرد که بایستی اینگونه عقوبت شود. تیرگی شب در حال غلبه بر روشنایی روز بود و او از مزرعه به خانه بر می گشت که صدای غرش مهیب ریزش کوه او را به سمت خود فراخواند. تخته سنگهای بزرگ بر روی ریل ریخته بود و خطر برخورد حتمی بود. به دورترها نگاه می کرد که سوت قطار مسافربری انبوهی از ترس را به جانش ریخت. پیچ تند پیش روی قطار و تاریکی شب و غفلت راننده قطار، همه و همه دست به دست هم داده بودند تا فاجعه ای بزرگ رخ دهد. ریزیلیانو درنگ بیشتر را جایز ندانست و با تمام قوا به سمت قطار دوید پیراهن سبز رنگی را که مادرش برایش هدیه آورده بود از تن به در کرد و بر چوبدست خود پیچید و پس از آغشته کردن به نفت فانوس به آتش کشید و با فریاد سعی کرد مانع ادامه حرکت قطار شود. ترمز اضطراری قطار بکار افتاد، با صدای دلخراشی متوقف شد اما در کمال ناباوری، ماموران قطار با اشاره رئیس قطار به ریزیلیانو حمله کردند و به اتهام تشویش اذهان، اخلال در برنامه حرکت قطار، اخلال در امنیت، تخریب اموال عمومی و .... به قصد کشت او را نواختند و این شد که حالا هست! چند ساعتی است حرکت قطار بدنبال اعتراض برخی مسافران به تاخیر افتاده. Beeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeep صدای مانیتور ECG ممتدشد. ول وله ای در بیمارستان افتاده، البته نه برای ریزیلیانو بلکه اعلام کردند قطار مسافربری در نزدیکی پایتخت رویلا گیگدو به صخره های سقوط کرده بر روی ریل برخورد کرده و واژگون شده و به غیر از رئیس قطار و برخی ماموران قطار الباقی کشته و مجروح شده اند و بیمارستان در حالت فوق العاده است.!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط
محمود توکلی
در تاريخ
1388/11/06
ساعت 2:12:24
پاسخ به کامنت یک دوست پیرامون "زبان رویلا گیگدویی"
درود و فراوان درود بر آن عزیز طرفدار تیم آبی، صاحب دیوان و دفتری وکتابی، زاهد شب و اهل بی خوابی، مدافع سرسخت نظارت استصوابی، ذوالفنون غیر الاکتسابی، صدرالمتاهلین!!!! ابوصادق علیرضا استرابی (کثرا... تعداد عیاله). چو دیدم کامنتت دلم گشت شاد----------بسان داداشت(محمد) دلت شاد باد من باب زدودن گرد کدورت از خاطر ملوکانه چنانچه مصلحت دانسته، انگشت رنجه دارید و دیده حزین نمایید و به گردش موشواره (همان موس اسبق) و چرخش انگشتان؛ مرقومه ذیل عنوان "زبان رویلا گیگدویی" را مجدداً از منظر نظر بگذرانید. رجاء واثق دارم به مدد هوش و فراست فراوان که در آن سلسله جلیله استرابیون همواره مشهود است، تایید خواهید فرمود که مستند به نص صریح نوشتار، آن مطلب مرتبط با جزایر "رویلا گیگدو" (جزایری در اقیانوس آرام) بوده و هیچ نسبتی با مملکت ما ندارد. (و وجود هرگونه مناسبت و نسبت اعم از مستقیم، معکوس، هندسی، حسابی و .... در این باب قویاً از سوی نگارنده تکذیب می گردد). و البته در آن دیار اسباب و آلات و طرق و انحاء مربوط به برپای داشتن انتخاب رئیس جزیره چندان شفاف و صحیح و صواب و متقن که در بلاد ما معهود است نیست و نخواهد بود چه در این بلاد اگر هیچ نبود، همین یک میخ بر استواری تابلو عدالت محوری بلاد ما بس بود که شوراها گماشته ایم بر نگاهبانی از خط و ربط قانونی در جمیع امور و در آن مجتمع کردیم اعاظم و اکابری را که جمله در برپایی عدل و انصاف و ناوابستگی به افراد و خودرأیی (منظورم اینست که خودشان مستقلاً رأی می دهند) و چه و چه و .... شهره شهرند. علی ایحال با استمداد از فناوری شبکه جهانی، شهروند معلوم الحال "رویلا گیگدویی" را مورد خطاب و عتاب قرارداده و بر او تاختم که از چه روی دفتر شکایت باز کردی و ذم رئیس خود آغاز؟ این چه سخن سخیف است و استدلال نحیف که رئیس جزیره خود را اینگونه مسئول؟!! (منظورم <مورد سوال> است) قرار می دهی و موجبات تصدیع اوقات اقارب ما را فراهم می آوری؟ که پاسخ داد: مردکی خشک مغز را دیدم-----------رفته در پوستین صاحب جاه گفتم ای خواجه گر تو بدبختی------------مردم نیکبخت را چه گناه تاب این جسارت را نیاوردم و از باب انذار فرمودم: اندیشه کن عقوبت این سخنان را توسن فصاحت در میدان وقاحت دوانید و پاسخ داد: تا نیک ندانی که سخن عین صوابست--------------- باید که به گفتن دهن از هم نگشایی گر راست سخن گویی و در بند بمانی---------------به زانکه دروغت دهد از بند رهایی انگشت شست دست راست بر تکمه Alt سمت چپ صفحه کلید فشردم و در تلاش برای رساندن انگشت میانه به تکمه F4 بودم که تکمله ای افزود: ما نصیحت به جای خود کردیم----------روزگاری در این بسر بردیم گر نیامد به گوش رغبت کس----------بر رسولان پیام باشد و بس ......... این هم F4 …………………. خلاص شدیم!!!!
نوشته شده توسط
محمود توکلی
در تاريخ
1388/11/03
ساعت 5:13:01
زبان رویلا گیگدویی
دیرم شده بود! باید زود تاکسی می گرفتم تا به موقع برسم اداره. تاکسی سبز رنگی رسید و بی درنگ سوار شدم. کنار دستم یکی از شهروندان جزایر "رویلا گیگدو" و شهرستانهای تابعه! نشسته بود. وقتی متوجه شد من با زبان رویلا گیگدویی آشنایی دارم سفره دلش را باز کرد و نالیدن آغاز. از مشکلات مردم رویلا گیگدو گفت و از گرانی نان و قیمت بالای گوشت ماکیان و شهریه فرزندش در دبستان و کمبود دارو و درمان و باجهای بی مورد جزیره شان به این و آن و ضرب و شتم مردمان و زندانی نمودن روزنامه نگاران و شکستن دندان مخالفان و توهم رویای مدیریت جهان و خشکاندن سبزی ها و گیاهان و.... ولی هیچ کدام برایش تاسف بار تر از حرف گوش نکردن رئیس جزیره شان نبود حتی حرف سندیکای جادوگران و ریش سفیدان قبایل را نیز به هیچ می انگاشت و انگار رئیس جزیره گالاپاگوس است و نه جزیره رویلا گیگدو! و اکنون اینجا آمده تا شاید فرهیختگان این شهر را مجاب کند تا بلکه با نصیحت و تذکر به رئیس جزیره شان او را از این راه ترکستان برگردانند. هرچه باشد اگر نگوییم "من حیث المجموع " بالاخره "فی الحیث المجهول" که خود ساکنین جزیره او را انتخاب کرده¬اند. در این هنگام حیرتم صد چندان شد چرا که راننده تاکسی با انگشت تابلو کوچکی را روی داشبورد ماشین نشان داد که با خط قرمز و زشتی از طرف اتحادیه نوشته بودند: "بحث سیاسی ممنوع حتی در مورد سیاست جزایر رویلا گیگدو یا گالاپاگوس یا ...." اینجا بود که فهمیدم راننده تاکسی ها با تمام زبانهای زنده دنیا مانند رویلا گیگدویی و گالاپاگوسی آشنا بوده و البته این جزایر به لحاظ مسایل سیاسی در دنیای خبری اهمیت ویژه ای دارند. همه سکوت کردیم و مجری رادیو داشت حکایت 18 از باب دوم گلستان سعدی را قرائت می کرد: کاروانی را در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند، بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود. چو پیروز شد دزد تیره روان----------------- چه غم دارد از گریه کاروان لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان، مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه¬ای گوئی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت دریغ کلمه حکمت باشد با ایشان گفتن! آهنی را که موریانه بخورد---------نتوان برد ازو بصیقل زنگ با سیه دل چسود گفتن وعظ---------نرود میخ آهنین در سنگ
نوشته شده توسط
محمود توکلی
در تاريخ
1388/10/30
ساعت 12:14:28
وقت شناسی
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی، زنا و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل شهر دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کرد.