 |
 |
 |
|
|
چوپان دروغگوی رویلا گیگدویی
|
|
|
چند روز قبل تلويزيون ملي فيلمي با عنوان چوپان دروغگو پخش کرد که به نظرم با توجه به روايت متفاوتي که داشت و سادگي ساختار و بازي خيلي خوب بازيگران غير حرفه اي آن و معصوميتي که در تمام فيلم جريان داشت برايم بسيار جالب بود اين بهانه اي بود که در اينترنت بدنبال روايتهاي جديد چوپان دروغگو بگردم و این نمونه که مربوط به اهالی "رویلا گیگدو" بود را پیدا کردم:
يکي بود يکي نبود چوپاني بود که در نزديکي ده، گوسفندان را به چرا مي برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان، هر روز که گرسنه ميشد، گوسفندي را مي کشت، کباب مي کرد و خود و بستگانش با آن سير مي شدند. سپس فرياد ميزد: گرگ، گرگ، آي مردم! گرگ ... مردم ده سرآسيمه مي رسيدند و مي ديدند که مانند هميشه، کمي دير شده و گرگ گوسفندي را خورده است. مردم ده تصميم گرفتند پولهاي خود را روي هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشي ترين و خونخوارترينها. چوپان به آنها اطمينان داد که با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه، گوسفندي خورده نخواهد شد! هنوز چند روزي نگذشته بود که دوباره، صداي فرياد چوپان به گوش رسيد. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و ديدند گوسفندي خورده شده است. يکي از مردم، به بقيه گفت: ببينيد! ببينيد! هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هايي از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقي است. بقيه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فرياد برآوردند: دزد، دزد، دزد را بگيريد... ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغيير کرد. چهره اي خشن به خود گرفت. چوب چوپاني را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهي ميکردند برخي مردم زخمي شدند. برخي ديگر گريختند: از آن شب، پدرها و مادرها براي بچه ها، در داستانهاي خود شرح ميدادند که: عزيزان دورغگويي هميشه هم بي نتيجه نيست. دروغگوها ميتوانند از راستگويان هم سبقت بگيرند. خصوصاً وقتي پيشاپيش، چوب، گوسفندها و سگهاي نگهبانتان را به آنها سپرده باشيد...
|
|
|
|
(3 نظر)
|
(نظر بدهيد)
|
نوشته شده توسط
محمد استرابي
در تاريخ
1388/11/11
ساعت 3:03:10
|
|
|
|
<< ساحل و صدف
|
استعفا >>
|
|
 |
 |
 |
|
|
|