 |
 |
 |
|
|
ساحل و صدف
|
|
|
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي¬افتد در آب مياندازد. - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي¬خواهد بدانم چه مي¬کني؟ - اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي¬کند؟ مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد."
|
|
|
|
(9 نظر)
|
(نظر بدهيد)
|
نوشته شده توسط
محمود توکلی
در تاريخ
1388/11/12
ساعت 2:53:22
|
|
|
|
<< کوتاه ولی عمیق
|
چوپان دروغگوی رویلا گیگدویی >>
|
|
 |
 |
 |
|
|
|