به نام خالق زيبائي

سايت شخصي محمد استرابي

صفحه اصلي | آموزش asp | تماس
 
 
قبلی اسکات پک ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم. بعدی
 
ساحل و صدف
 
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي¬افتد در آب مي‌اندازد.
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي¬خواهد بدانم چه مي¬کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي¬کند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد."

 
(9 نظر) (نظر بدهيد) نوشته شده توسط محمود توکلی در تاريخ 1388/11/12 ساعت 2:53:22

<< کوتاه ولی عمیق | چوپان دروغگوی رویلا گیگدویی >>
:كد کاربري
:کلمه عبور
 
 
عناوين
مجسم کن     
جوابیه ای بر شعر منصور     
شعر     
بز     
داستان واقعی     
حضرت علی (ع)     
آژانس شیشه ای     
ملوان زبل     
شادی     
مدیریت پروژه     
نیلز بور     
قربانی     
زمین     
سال نو مبارک     
خونه تکونی     
رازهاي موفقيت     
بیانیه برنامه نویسان     
داستان مهندس و برنامه نویس     
حکایتی از کتاب کشف المحجوب     
نامه پدری به معلم پسرش     
 
دوستان
آيدين الفت     
مازيار زاهدي     
بهرام صادقي     
علیرضا استرابی