به نام خالق زيبائي

سايت شخصي محمد استرابي

صفحه اصلي | آموزش asp | تماس
 
 
قبلی اسکات پک ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم. بعدی
 
درویش و کریم خان زند
 
درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور می‌كرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد. كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
كریم خان گفت: این اشاره های تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟

كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است..

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه می‌خواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد.

روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشاره‌ ای به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست.
 
(2 نظر) (نظر بدهيد) نوشته شده توسط محمد استرابي در تاريخ 1388/12/02 ساعت 1:09:48

<< نامه پدری به معلم پسرش | کوتاه ولی عمیق >>
:كد کاربري
:کلمه عبور
 
 
عناوين
مجسم کن     
جوابیه ای بر شعر منصور     
شعر     
بز     
داستان واقعی     
حضرت علی (ع)     
آژانس شیشه ای     
ملوان زبل     
شادی     
مدیریت پروژه     
نیلز بور     
قربانی     
زمین     
سال نو مبارک     
خونه تکونی     
رازهاي موفقيت     
بیانیه برنامه نویسان     
داستان مهندس و برنامه نویس     
حکایتی از کتاب کشف المحجوب     
نامه پدری به معلم پسرش     
 
دوستان
آيدين الفت     
مازيار زاهدي     
بهرام صادقي     
علیرضا استرابی