 |
 |
 |
|
|
حکایتی از کتاب کشف المحجوب
|
|
|
بهره گیری از دانش، تجربیات و علوم قدما و افزودن غنای فرهنگی و علمی با توجه به دسترسی به آثار قدیم و جدید انتظاری به حق می باشد که متاسفانه بعضاً مغفول واقع شده است؛ و چنانچه این غفلت از ناحیه عوام صورت گیرد چندان سخت و دشوار نمی نماید که این غفلت از بزرگان سربزند. در جامعه ای که رجال سیاسی و مذهبی در انجام امور دینی و مدیریتی به قول سعدی مدعی برداشتن سنگ هزار منی هستند؛ چگونه از کمترین انتقادی کف بر دماغ می آورند و طاقت سخنی نمی آورند؟ افسوس و صد افسوس !!! در ادامه حکایتی از کتاب کشف المحجوب که گوشه ای از فرهنگ متعالی اسلامی ایرانی ماست و می تواند برای همه ما آموزنده باشد؛ تقدیم می گردد.
من این همه نیستم! اندر حکایات یافتم که شیخ ابوطاهر حرمی_رضی الله عنه_روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آن وی، عنان خر وی گرفته بود، اندر بازار همی رفت؛ یکی آواز داد که ((این پیر زندیق آمد)). آن مرید چون آن سخن بشنید، از غیرت ارادت خود، قصد رجم آن مرد کرد و اهل بازار نیز جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را: اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این محن باز رهی. مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند، این مرید را گفت: آن صندوق بیار. چون بیاورد، درزه هایی بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت: نگاه کن از همه کسی به من نامه است که فرستاده اند؛ یکی مخاطبه ی (( شیخ امام )) کرده است و یکی ((شیخ زکی )) و یکی ((شیخ زاهد)) و یکی ((شیخ الحرمین )) و مانند این و این همه، القاب است نه اسم و من این همه نیستم؛ هرکس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا لقبی نهاده اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد، این همه خصومت چرا انگیختی؟
|
|
|
|
(1 نظر)
|
(نظر بدهيد)
|
نوشته شده توسط
محمود توکلی
در تاريخ
1388/12/04
ساعت 11:56:23
|
|
|
|
<< داستان مهندس و برنامه نویس
|
نامه پدری به معلم پسرش >>
|
|
 |
 |
 |
|
|
|